X
تبلیغات
((یواشکی های یک زن شوهر دار))

((یواشکی های یک زن شوهر دار))

×××خواننده های خاموش رو دوست ندارم×××

الهام (قسمت اخر)

جز حال بد احسان و دلتنگیم واسه بچه هام همه چی خوب بود

7 ماه بعد ازدواجم فهمیدم باردارم

و بچم آبان دنیا میاد

هر دومون خوشحال بودیم

تازه داشتم معنی زندگی رو میفهمیدم

که تو هفت ماهگی بارداریم یه بار یکی زنگم زد

فهمیدم دنیاست

همون دوست قدیمیم

یه چیزی بهم گفت که دنیا جلو چشمام تیره و تار شد

گفت سمیرا 1 ماه بعد ازدواجش با سعید طلاق گرفته

بعدشم با اون ازدواج کرده و الان شمال زندگی میکنن

تهدیدم کرد اگه از طریق قانون اقدامی واسه دیدن بچه هام بکنم

یه بلایی سر بچه هام میاره که تا آخر عمرم یادم نره

من دنیا رو میشناختم

حرفش حرف بود

میدونستم اون داره بچه هامو نگه میداره

با حسین مشورت کردم گفتش فعلا کاری نکن

ممکنه یه بلایی سر اون دوتا بیاره

فعلا از دیدنشون منصرف شدم

میترسیدم

تا اینکه آبان 83 دخترم شادی به دنیا اومد

واقعا دخترم شادیمونو چند برابر کرد

شیدا هم اینجوری از تنهایی در می اومد

یه سال از مرگ لیلا میگذشت

اما هنوز احسان لباس سیاه رو از تنش در نیاورده بود

هنوز ماتم گرفته بود

تصمیم گرفتیم یه بچه ی دیگم داشته باشیم

سال بعد پسرم شاهرخ متولد شد

زندگیمون خیلی شیرین بود

یه خونواده ی 5 نفره ی شاد

تا اینکه تو یه روز زمستونی تو سال87 حسین رفت

اولش یه بیماری ساده بود اما منجر به مرگش شد

این بار دیگه واقعا شکستم

دیگه همه ی زندگم به باد رفت

کسی که واقعا عاشقش بودم و عاشقم بود منو تنها گذاشت

با 3 تا بچه

هر کی تو زندگیم یه جور منو تنها گذاشت

سعید با طلاق دادنش بخاطر قیافم

بهروز بخاطر اینکه عاشق کس دیگه ای شد

کامیار بخاطر برگشت زن سابقش

و حسین هم با مرگش

اینبار من شدم همون احسانی که بعد مرگ لیلا شده بود

غمگین بودم

تنها امیدم بچه هام بودن

یه سال بعد مرگ حسین سعید گذاشت 2تا بچه هامو ببینم

آخی خیلی خوشگل شده بودن

دنیا به سعید خیانت کرده بود و طلاق گرفته بود

سعید خیلی شکسته شده بود

الان من میرم سر کار و 3 تا بچه هامو بزرگ میکنم

آیدین و آیلار پنجشنبه و جمعه ها پیش منن

سعید هی التماسم میکنه

میگه غلط کردممیگه برگزد با 5 تا بچه هات با هم زندگی میکنیم

میگه واسشون پدری میکنم

اما من بخاطر حسین دلم نمیخواد

با اینکه مرده میخوام پاش بمونم

چون پام  موند چون وفاداریشو بهم ثابت کرد

اما گاهیی بخاطر آیلار آیدین دو دل میشم

الان پنجم دبستانن

نمیدونم چکار کنم

احسان الان تنها کسیه که منو میفهمه

با اینکه خودش یه داغ بزرگ رو دلشه

و تنها امیدش بارانه دخترش

و من هم موندم تو دو راهی

___________________

داستان زندگیم تموم شد

مرسی از اینکه وقت گذاشتین و خوندینش

حتما اینجا نظرتونو بگین اول همین جا

اگه کاری باهام داشتین آدرس وبمه elhamezendegi.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 18:42  توسط رها  | 

الهام6

دیگه باورم شده بود کسی تو این دنیا نمنو نمیخواد تا اینکه با یکی به اسم کامیار آشنا شدم

30 ساله بود 9 سال ازم بزرگتر بود.

از زنش بخاطر اینکه زنش نمیتونست بچه دار شه جدا شده بود.

بهم ابراز علاقه میکرد.سر و وضعش متوسط بود

وضع مالیش خیلی خوب بود

منم که از دروغ متنفر بودم سیر تا پیاز زندگیمو واسش گفتم

اونم قبول کرد

بعد 1 ماه آشنایی تو 3شهریور 1381 روز تولد 21 سالگیم با هم ازدواج کردیم

دلیل ازدواجم این بود که بلاخره خودمو باور کنم

یه سرپناه داشته باشم....

بعد یک عمر حقارت و تحقیر شدن اونم فقط بخاطر قیافه

حداقل یکم شخصیت خودمو بالا ببرم

بعد ازدواج فقط ماهی یه بار با مادرم تماس داشتم

علاوه بر اون با لیلا هم خیلی صمیمی بودم

4 ماه بعد ازدواجم فهمیدم 3 ماهه حاملم.

کامیار خیلی خوشحال بود.

اصلا فکر کنم بخاطر بچه منو گرفته بود.

6 ماهه باردار بودم که سر و کله زن قبلیش مرجان پیدا شد

2 سال ازم کوچکتر بود.

گفت رفتم دکتر خودمو دوا درمون کردم میتونم بچه دار شم

گفت وقتی الهام بچشو دنیا آورد طلاقش بده بچشم بده  مال خودش

از اونجایی که کامیار مرجانو به من ترجیح میداد گفت بعد تولد بچت طلاقت میدم

باورم نمیشد برای سومین بار سرخوردگی

برای دومین بار طلاق

اون موقعها لیلا و یکی از دوستام هما تنها همدم هام بودن

هر جفتشون میگفتن به خدا توکل کن

تیر 82 دخترم بدنیا اومدم

اسمشو شیدا گذاشتم

از بچگیم عاشق اسم شیدا بودم

بهم حس خوبی میداد.

بعد تولد شیدا طلاق گرفتم.

مهریم هم 110 سکه بود

نصفشو گرفتم

یه خونه اجاره کردم.

اون موقعها فقط 22 سالم بود.

بعد 4 ماه  هما برای برادرش که 34 ساله بود و زن و پسرش تو یه تصادف مرده بودن

خواستگاری کرد.

اما من از همه مردا متنفر بودم

دلم برای آیدین و آیلار لک زده بود

نزدیک 3 سال ندیده بودمشون.

هما میگفت داداشمو ببین یه کم باهاش حرف بزن

شاید به توافق رسیدین

برای اولین بار داداششو دیدم

اسمش حسین بود

8 سال ازم بزرگتر بود

از نظر قیافه خیلی به سعید شبیه بود.

میگفت 4 سال پیش زنش و پسر 2 سالش تو تصادف مردن

میگفت خیلی تنهاس

حسین هیچ مشکلی با شیدا نداشت

میگفت اینم دخترته حق داره پیشت باشه

من تجربم زیاد بود.

فهمیدم حسین مثل سعید و بهروز و کامیار نیست

میترسیدم واسه بار سوم ازدواج کنم

اما بخاطر خودم و شیدا قبول کردم

خانوادم خیلی از حسین خوششون اومد

احسان میگفت خیلی شبیه سعیده

سعید رفته بود شمال

قرار بود 2 سال دیگه بذازره بچه هامو ببینم

این شد که واسه بار سوم زمانی که دقیقا 1 سال از ازدواجم با کامیار میگذشت

در 22 سالگیم

ازدواج کردم.

حسین خیلی با شیدا مهربون بود

مثل یه پدر واقعی

اما آذر 1382 لیلا که تازه دختر اولشو که اسمش باران بود دنیا آورده بود

تو 1 ماهگی دخترش از دنیا رفت

لیلا تو زندگیش خیلی درد کشیده بود.

بخصوص از جانب پدر و مادرم

تازه 23 سالش بود.

خیلی برام سخت بود دوستی که تو همه مشکلاتم باهام بود رو از دست بدم

اما پدر و مادرم براشون مهم نبود

اما احسان..............

واقعا شکست

داشت میمرد.

بارانو بغل میکرد و هق هق گریه میکرد

احسان. لیلا رو خیلی سخت بدست آورد و خیلی آسون از دست داد

احسان بعد لیلا تنها کسی بود  که تو خونواده منو میفهمیدو حالا خودش مث مرده ها بود

حالشو هیچ کس نمیتونست بفهمه

طفلک برادرم

_______________________________________

در جواب دوستانی که گفتن مگه 16 سالگی دیپلم میدن

باید بگم من دوم و سوم دبستانو جهشی خوندم

دلیل دانشکاه نرفتنم هم ترس از تحقیر شدن بود

اونم فقط بخاطر قیافم

سوالی دارین بپرسین که جواب بدم تا نکته ی مبهمی باقی نمونه

ببخشید پست طولانی شد

فکر کنم 1 یا 2 قسمت باقی مونده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 2:4  توسط رها  | 

الهام5

داشتم دیوونه میشدم .....

فکر نمیکردم سعیدهم پشتمو خالی کنه

گفت مهریتو میدم فقط دست از سرم بردار

مجبور بودم چکار میکردم؟

هفته ی بعد مونده بود پزشکی قانونی

اما یه چیزی مانع طلاقمون شد

من باردار بودم.

وقتی سعید فهمید اصلا ناراحت نشد

گفت خب به درک بعد به دنیا اومدم بچم طلاقت میدم

اما یه حرفش منو میسوزوند

میگفت محاله بذارم بچه ها دست تو باشن

گفت با اینکه بچه شاید تا 2 سالگی شاید تا 7 سالگی

میتونه پیشت باشه باید خودت بگی  نمیتونم نگهش دارم

اولاش مخالفت میکردم اما گفت  پس باید بچه رو بندازیش

دلم نمی اومد بچمو بکشم

گفتم باشه بچه مال تو

فکر کردم شاید بعده ها دلش به رحم بیاد

گذشت تا بچهام وقتی 19 سالگیم تموم شد به دنیا اومدن

دوقل بودن یه دختر یه پسر

خواهر و برادرهای سعیدم دوقلو بودن

اسمشونو آیدین و آیلار گذاشتیم به انتخاب سعید

بعد8 ماهگی بچه ها طلاقم داد.

به زور حضانتو ازم گرفت اما نه از طریق قانون

از طریق تهدید

من تو بیست سالگی تازه اول جوونیم شدم یه مطلقه.

1ماه بعد طلاق سعید با یکی از همکاراش ازدواج کرد اسمش سمیرا بود

ازم 1 سال کوچیکتر بود.

بعد طلاق الهه اونقدر بهم سرکوفت زد که همون 2 ماه بعد طلاقم سعی کردم از خانوادم دور شم

یه خونه جدا گرفتم.

تو مطب یه دکتر منشی شدم.

زندگیم میگذشت تا دقیقا 4 ماه بعد طلاقم با یکی  آشنا شدم.

اسمش بهروز بود. مجرد بود.

همسن سعید بود.

از اولشم فهمیدم دوسم نداره.

چون 3 ماه بعد آشناییمون این یکی هم ولم کرد.

کسی که بعد شناختش عاشقش شدم.

دوباره یه سر خوردگی دیگه........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 2:42  توسط رها  | 

الهام4

دی ماه فهمیدیم بعد 2/5 الهه حامله شده.

بچش هم اوایل مرداد دنیا می اومد.

روز یه روز سعید دیر تر می اومد خونه

یه کم بهش شک کردم اما چون از چیزی مطمئن نبودم به روش نمیاوردم.

گفتم شاید اشتباه کنم.بلاخره پسر الهه و فرشاد دنیا اومد.

اسمش رو پویا گذاشتن.

سعید ممکن بود بعضی وقتها ساعت 1 شب بیاد خونه. یه شب اومد .

دیگه طاقتم تموم شده بود. گفتم سعید چرا اینقدر دیر میای؟

مگه من زنت نیستم؟ نمیگی از ساعت 9 صبح میری تا 1 شب من تنهام؟

همون موقع شد که داد و هوار راه انداخت.

میگفت: تو هم نمیگی من با این قیافت اومدم تورو گرفت چه خیری در حقت انجام دادم؟

بابا خسته شدم ازت الهام...

میدونی الان که می بینم تو زن رویاهای من نیستی.

اصلا تو چی داری؟قیافه داری؟ هیکل داری؟ اخلاق داری؟

چی داری که من دلم بهت خوش باشه؟

میدونی من میتونستم یه دختری رو بگیرم که یکم قیافه داشته باشه یه کم شخصیت داشته باشه؟

دیگه طاقت حرفاشو نداشتم.

زدم زیر گریه.

گفتم :بگو.بازم بگو.تو زندگیم تنها دلخوشیم تو بودی

فکر میکردم یه ذره دوستم داری.

فکر میکردم یکی پیدا شده منو بفهمه واسم ارزش داشته باشه .

یکی هست که امیدم به اون باشه

یه کم پشتمه

از بچگی همه تو سری میزدن بهم همه

خواهرم برادرم دوستام فامیل

تو هم بزن. مگه تو با اونا فرقی داری؟

سعید گفت: نمیخوای تحقیر بشی کسی زورت نکرده با من زندگی کنی

میخوای فردا میریم کارای طلاقمونو انجام میدیم.

باورم نمیشد

*********************

پی نوشت آرام:

سلام

اول از همه از رها جون عذرمیخوام که وسط داستانش اینو نوشتم.

چندروزیه مشکلی برام پیش اومده و نمیتونم پست بذارم.

برای همین رهاجان باز زحمت کشیدن یه داستان دیگه گذاشتن.

اول از همه بگم مدت نظرسنجی داستان فرهاد و سهیلا رو به پایانه.من برای هرنظرسنجی یه مدتی رو مشخص می کنم بعد اونو برمیدارم.اگه کسی شرکت نکرده و دوست داره شرکت کنه میتونه به گوشه وب بره بالای خبرنامه نظرسنجی رو میبینه و رای بده.

دوم اینکه قرار شده من و رهاجون یه کم استراحت کنیم.البته الان هم من تو استراحتم.ولی خب...

عید نزدیکه و رها مهمون داره.شاید هم بخواد بره مسافرت.

منم میرم شمال...

از زمان تمام شدن داستان الهام تا روز هفتم یا هشتم فروردین با اجازتون وب خاموشه.یعنی داستان نمیذاریم.

بعدش من میام با داستان زندگی خودم.اینجوری شما هم که میخواهید برید مسافرت یا دیدوبازدید انجام بدید از داستان عقب نمیمونید.


سبز باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 18:36  توسط رها  | 

الهام3

اما حقیقت داشت

تا اسفند همون سال برادرم احسان عاشق شد.

عاشق یه دختر جنوب شهری.

مادرم وقتی فهمید داشت میمرد

به هیچ قیمتی نذاشتن حتی با هم حرف بزنن.

دختر دایی یکی از دوستاش بود

احسان خیلی با من درد دل میکرد.

اسم دختره لیلا بود. 18 سالش بود. پدرش خونه های مردم رو تمیز میکرد.

مادرش فلج بود

احسان میگفت یا لیلا یا هیچکس.

از اون طرف سعید هر روز ازم ایراد میگرفت میگفت چرا اینقدر ساده میگردی؟

اینجوری شد که یه خورده یاد گرفتم میرم بیرون تیپ بزنم.

میخواستم سعید بخاطر سادگی ظاهریم سر و گوشش نجنبه واسه همین تیپم شد بیست بیست.

ولی قیافم همون زشتی رو داشتم.

چیزی که تو زندگیم رویاهامو تخریب میکرد

همه چی آروم بود غیر احسان که بخاطر لیلا افسردگی گرفت

دانشگاه نمیرفت شده بود مرده ی متحرک

به همین دلیل پدر و مادرم راضی شدند و برادرم در تیر سال بعد داماد شد.

البته پدر و مادرم خیلی لیلا رو تحقیر میکردند

همش بهش میگفتن دختره ی غربتی

لیلا خیلی دختر پاک و مهربونی بود.

به نظرم لیاقتش نبود که پدر و مادرم اینقدر حقیرش کنن.

با هم خیلی صمیمی شدیم چون اون فقط 1 سال از من بزرگتر بود

تا تو اولین سالگرد ازدواجم.با بد اخلاقی ها و داد و فریاد های سعید مواجه شدم.

تو شهریور چون 18 سالم کامل شد خواستم برم رانندگی یاد بگیرم

کلی داد و فریاد کشید که: چی ؟ زن من بره رانندگی یاد بگیره؟

سر هر چی بهونه میگرفت

منم تحمل میکردم چون واقعا دوسش داشتم




دوستای خوبم واسه ی خوندن داستان حباب های طلایی به این وبم تشریف بیارین

http://rahaesf6.blogfa.com/



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 18:3  توسط رها  | 

الهام 2

یک هفته بعد دریافت دیپلم در 16 سالگی. احسان با هیجان از دانشگاه برگشت.

به مامان و بابام گفت یه خبر دارم که باور نمیکنید

یه کم پچ پچ کردند و بعد  دیدم چشمای پدر و مادرم داره از حدقه در میاد

پرسیدم میشه بهم بگین چی شده؟

احسان وقتی خبرو بهم داد اصلا باورم نشد

گفت دوستم سعید تو رو دیده میخواد بیاد خواستگاریت

خواستگاری من؟

منی که همه زشت ترین دختری که تا به حال دیدن خطابش میکردن؟

من سعید رو قبلا  چند بار دیده بودمش

همسن احسان بود اون زمانا 23 ساله.متولد1353

خیلی خوشتیپ و جذاب بود.

اولش فکر کردم احسان داره سر به سرم میذاره که دلمو خوش کنه

و آخرشم بگه الکی گفتم

اما احسان گفت این پنجشنبه با خونوادش میاد واسه خواستگاری.

مادر باورش نمیشد پسر همه چی تمومی مثل سعید بیاد خواستگاری من

همون روز وقتی الهه این خبرو شنید داشت میترکید.

آخه همیشه بهم میگفت اگه تا 40 سالگی یه پیرمرد کور و کچل اومد خواستگاریت اسممو عوض میکنم

اصلا روز بنجشنبه به خودم نرسیدم.

فقط لباسی که مامانم واسم خریده بود پوشیدم

وقتی اومدن از پنجره لحظه ی ورود دیدمشون

یک خواهر و یه برادر داشت. تیپشون عالی بود. ماشینشون آخر مدل. وقتی زمانش شد چای ببرم

احساس بدی داشتم بخاطر قیافم

مادر سعید کلی از سعید تعریف میکرد و میگفت پسرم فلانه بهمانه

منم هی قند تو دلم آب میشد

یه هو اون وسط الهه گفت

آقا سعید میشه توضیح بدین از چی خواهر من خوشتون اومده؟

سعید گفت از شخصیتشون.

قرار شد بریم یه گوشه حرفامونو بزنیم

اون زمانا که فقط 16 سال داشتم احساس میکردم بهترین جنتل من نصیبم شده

میگفت دوست دارم بعد ازدواج خیلی به خودت برسی

میگفت یه کم به خودت برسی خیلی خوشگل میشی

خیلی روشنفکر بود.

گفت برو دانشگاه

من زیر بار این یکی نرفتم

خلاصه به تفاهم رسیدیم

قرار شد 3 هفته بعد خواستگاری که میشد اواخر تیر ماه عقد کنیم بعدش اول شهریور عروسی.

نمیدونستم سعید واقعا چرا منو میخواد

روز عقد قیافم کلی عوض شد. اصلا تو آینه خودمو نشناختم.

الهه گفت نمیدونم تو با این قیافت چطوری اینو تور کردی

اما احسان از این وصلت شاد بود

خداییش سعید خیلی جذاب و خوب بود

واسه عقد چند از همکلاسیهام اومدن.

همکلاسیهایی که همیشه بهم میمون میگفتن

همشون دنبال یه جشن بودن مهم نبود جشن خوشگلترین بچه مدرسه باشه

یا جشن من

چون جشنش حدودا مفصل بود از حسادت داشتن منفجر میشدن

به خصوص دنیا (دوستم) که از اون موقع رابطشو باهام قوی تر کرد.

جشن عقد تموم شد. سریع برگشتم خونه خودمون

تو دوران عقد دوستام بیشتر دور و برم جمع میشدن.

تا بلا خره شهریور شد و روز تولد 17 سالگیم عروسی کردم.

اون روز از پچ پچ فامیلای خودمو سعید داشتم دیوونه میشدم

فامیلای سعید میگفتن سعید چه بد سلیقه شده

فامیلای منم چشم نداشتن عروسیمو ببینن.هی میگفتن

معلوم نیست الهام  این پسره رو

از کجا پیدا کرده

خدا میدونست اون موقع تو دلم چی بود

همه با کلی ذوق و شوق

لباس عروسی تنشون میکنن

منم همین طور

اما مثل همیشه قیافه ی لعنتی م همه چیزو خراب مبکردخیلی سخته یه دل داشته باشی پر آرزو

ولی بخاطر قیافت نتونی از زندگیت لذت ببری

چون عشق سعید اولین نکته مثبت زندگیم بود

فکر میکردم اینا فقط یه خواب شیرینه

.

.

.

دوستای گلم این داستان و من ننوشتم ماله یکی از خواننده هامه

دیدم ارام جون خبرش نشد داستان بعدی و بذارم که منتظر نمونین

بابت داستان قبلی هم خیلی پشیمونم نباید میذاشتمش چون واقعا خیلی نکته ی مبهم داشت

من وقتی داستانی و نمینویسم نمیتونم بگم واقعیت داره یا نه به خواننده هام اعتماد میکنم

باور کنین خیلی داستان برام فرستادین

دوست دارم بذارم اما وقتی میبینم همش انتقاد میکنین دلسرد میشم

الانم اگه این داستان و دوست ندارین دیگه نمیذارم و از این به یعد فق خودم و ارام مینویسیم

نظراتتون و بگین ممنون

از الهام جون هم میخوام بیاد واسه خواننده ها توضیح بده چه جوری تو 16سالگی دیپلم گرفته

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 21:1  توسط رها  | 

الهام 1

من الهام هستم متولد  شهریور 1360

بچه آخر خانواده یه برادر دارم که از خودم 7 سال بزرگتره به نام احسان

خواهرم هم الهه ازم3 سال بزرگتر بود

از بچگی بخاطر زشت بودن تحقیر میشدم

بخصوص توسط خواهرم

من آزادی های فراوانی که مادرم به الهه میداد.. حتی یه ذرشم به من نمیداد

لبام فوق باریک بینی ده برابر یه دماغ معمولی چشم ریز.موهام مشکی و به قدری کم پشت بود که پوست سرم معلوم بود.چاق و خپل ......

خواهرم و برادرم خیلی خوشگل بودن .بخاطر این مسئله یه بار از مادرم پرسیدم نکنه بچه ی شما نیستم؟

اول خندید و گفت تو به خالت رفتی.

عکسشو نشونم داد گفت وقتی 11 ساله بوده مرده.

الان که به فکر های بچگیم فکر میکنم به خودم میخندم

همیشه دوستام قیافمو مسخره میکردن و میگفتن تا عمر داری کسی نمیاد تورو بگیره

منم هر چقدر سعی میکردم به هم کلاسیهام نزدیک شم فقط ناکام میشدم

وضع پولیمون بد نبود. خوب بود

تا وقتی من 15 سالم بود و الهه 18 ساله با فرشاد که پسرعمه مون23 سالمون بود ازدواج کرد.بهش حسودیم میشد چون فرشاد هم خیلی خوشتیپ و خوب بود.

همیشه تو این حسرت بودم که یکی ازم تعریف کنه و بهم اعتماد به نفس بده.

یه کم منو بفهمه و بدونه فقط آدمای جذاب انسان نیستن

بلکه آدمی مثل من ممکنه قیافه نداشته باشه

ولی قلب که داره غرور که داره

غروری که همه زیر پاهاشون بخاطر ظاهر بدم  له ش کرده بودن

یعنی میتونم بگم تو دوران تحصیل یکی نبود منو بفهمه و آدم حسابم کنه

ولی وقتی 16 سالم شد دیپلممو گرفتم  زندگیم تغییر کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 12:33  توسط رها  | 

هستی6

بعد شام یه دختر دیگه ی عمه زهره م که تو 17سال بود اومد

اسمش هلیا بود

طرف سامیار رفت و گفت آقای خوشگل و خوشتیپ شغلتون چیه؟

بهم بر خورد و گفتم همسرم اسم داره وفوق دکتراشو تو مهندسی عموان گرفته

سامیار گفت هلیا خانوم شما خجالت نمیکشین

هلیا به من گفت چرا همسر خوشتیپتون اینقدر خشنه خیلی عاشقش شدم

زدم در گوش هلیا .

کل فامیل از برخورد هلیا تعجب کردن.

هلیا و کیمیا که اون موقع فرانسه بود 2 تا دختر خراب تو فامیلمون بودن

 اون شبم گذشت فرداش تصمیم گرفتیم چند ماه ایران بمونیم

خواستیم خونه اجاره کنیم اما مامانم هیچ رقمه اجازه نداد

چون وضع مامانم وبابام از نظر مالی خوب شده بود

خونمون دقیقا4 خواب داشت گفت یکیشو مال شما

یه روز گذاشتم با دوستای صمیمیم رفتم بیرون .

ملیکا دوست صمیمیم و فرناز و لیلاو....

من7 تا دوست صمیمی داشتم که الانم که الانه باهاشون در ارتباطم

همشون باور نمیکردن من باغیر امیر مزدوج شدم

دو هفته بعد سپیده و میثم و کیوان و کیمیا و هنگامه برگشتند سپیده خیلی عوض شده بود

خونگرم و مهربون دخترش 4 ماهه بود باران خیلی ناز بود

هنگامه که دکتراشو گرفته بود با دوست پسر 29 سالش بهزاد نامزد کرد.

کیوانم وقتی منو کنار سامیار میدید چشاش خون میشد اواسط آذر 1370 دوقلوهای الناز دنیا اومدن

آوا و آوش آوا عین الناز بود ولی آوش خیلی قشنگتر بود

صورتش عین ماه بود هنگامم عروسی کرد.

اول اسفندماه درست یه روز بعد عروسی هنگامه حالم خیلی بعد شد.

یه ماه از این حالتام میگذشت مادرم گفت شاید حامله باشی.

قلبم میریخت متنفر بودم از سامیار بچه داشته باشم

همون روز آزمایش دادم و جواب+ بود سه ماهه باردار بودم.

قرار شد 1ماه بعد تولد بچه بریم امریکا یعنی شهریور.

سامیار به خونوادش گفت برن خونمون و اتاق بچه رو اماده کنن تانا زن کاوه هم اوایل خرداد حامله شد

مرداد رسید و دخترم دنیا اومد. اسمشو گذاشتیم نفس شبیه سامیار بود

چشمای درشت ابی بینی و لب خوش فرم موهاش طلایی و فرفری که اینو به مادر من رفته بود

پوستشم مث مامانم سفید بود تولدش دقیقا یک مرداد1371 بود هر کی میدیدش عاشقش میشد

اون موقع تازه وارد 21 سالگی میشدم سوم شهریور برگشتیم آمریکا.

سارینا خواهر سامیار عاشق نفس بود

اما سیامک برادر سامیار که 4 سال از سامیار بزرگتر بود

و زنش مهدیه که همسن خودم بود دوتاشون توانایی بچه داری نداشتن و نازا بودن با من و نفس . لج بودن

نفس شده بود زندگیم اما بازم ارزوی داشتن امیر رو داشتم

اول آبان 1371 بود نزدیک سالگرد ازدواجمون و هستی 4 ماههه بود.

سامیار سرکار بود بردم هستی و بیرون که کمی هوا بخوره اومدمخونه دیدم تو کوچمون شلوغه .

رفتم ببینم چه خبره دیدم سامیار غرق خون رو تخت آمبولانسه.

گفتم چی شده پرستاره به انگلیسی گفت شما همسرشونین گفتم آره

گفتـ تسلیت میگم همون جا افتادم من عاشقش نبودم به هر حال پدر نفس بود

با تموم وجودش عاشقم بود.

نفهمیدم چی شد تا وقتی بیدار شدم خودمو رو تخت بیمارستان دیدم.

سارینا بالا سرم بود هق هق گریه میکرد نفس تو بغلش بود.

گفتم راسته سامیار رفته؟ گریه میکرد صدای مادر و پدر سامیار میومد.

سارینا نفس رو داد تو بغلم با گریه میگفت هستی نمیدونی دادشم چه جوری عاشقت بود برات میمرد

میخواست تموم دنیارو به پات بریزه ..تازه وارد 30 سال شده بود...

اشک میریختم با اینکه دوسش نداشتم...

فکر میکردم نفس چه جوری بی پدر بزرگ میشه.

از چهلم سامیار گذشت یه روز مهدیه و سیامک اومدن خونمون.

به قصد سر زدن. دم آخر مهدیه گفت فردا مهلا خواهرم میاد خونمون

میدونی که یه دختر شش ماهه داره. بذار امشب ببرمش خونمون فردا یه کم سرگرم شه گناه داره طفلی.

منم یه هو خر شدم نفس رو دادم یه ساعت میگذشت داشتم تلویزیون میدیدم که تلفن زنگ خورد

برداشتم مهدیه بود.

گفت خانوم حمق ما الان فرو دگاه...هستیم میخوایم 3تایی بریم دوردست

فرصت ندادم حرفشو تموم کنه با همون سرو وضع دربست رفتم فرودگاه.

خدا میدونه اون لحظه فقط نفسو میخواستم نه هیچ چیز .

به موقع رسیدم دم دم رفتنشون تو فرودگاه.

نفسو کشیدم و اومدم بیرون میدویدم تا یه هو ماشین زد بهمون و دیگه نفمیدم چی شد

تا به هوش اومدم رو تخت بیمارستان به دکتره گفتم نفسم دخترم کجاس

دکتره ایرانی بود گفتش شما الان حالتون خوب نیس بعدا دخترتونو میاریم

گفتم کی منو اورده همونی که به منو دخترم زده؟

گفت نه میخواین بینینشون گفتم اره چشام تار میدید حالم بد بود دستم شکسته بود .

یه مرد قد بلند اومد تو هیکلش اشنا بود صورتشو نمیشد ببینم تا اومد تو صدای دادش هوا رفت ....

.هستی خودتی؟....

وای صداش چه اشنا بود ....صدای امیر بود....باورم نمیشد چشام خوب شد گفتم امیر ...؟

گفت بخدا وقتی اووردمت صورتت پر خون بود نشناختمت.

احساس کردم دارم خواب میبینم زبونم بند اومد گفتم تو......گفت اره منم....اما گفتم همسرتون خوبن>؟

نزدیکم شد گفت کدوم همسر...من ازدواج نکردم...انوشیا تا وارد آلمان شدیم منو ول کرد و رفت.

منم 2 ماه اونجا موندم و اومدم امریکا همین جا...دخترت بود؟

گفتم آره کجاس ؟

گفت شوهرت کیه؟ ببین من از وقتی انوشیا ولم کرد فهمیدم عاشقتم ولی حیف دیره

گفتم دخترم کو......اشکش ریخت و گفت متاسفم والی...ا

ز هوش رفتم به هوش اومدم دادشتم میمرده خیلی سخته دخترت از دست بدی

اون اشغالی که بهمون زده بود در رفته بود دو هفته عینهو مجسمه ها بودم....

امیر منو برد خونش ....

کمی از بودن امیر اروم میشدم 1 ماه بعد با هم تو امریکا عقد کردیم

اما افسردگی گرفتم بخاطر نفس بهم قول یه زندگی رویایی داد

برگشتیم ایران همه تعجب کردن ار مرگ سامیار و نفس هم از تجرد امیر.

با هم تو 13اردیبهشت1372 عروسی. خیلی خوشبخت شدم

اما یه دختر میحواستم تا دوباره شاداب بشم تو تیر ماه 1373 دختر اولم نفس متولد شد

خیلی خوشگل بود خیلی.

پسر اولم نفرت متولد شهریور 1378 دختر آخرم نفیسه هم تو اول بهمن 1380 دنیا اومد

و نیما آخرین فرزندمون یازدهم مرداد 84

الان خیلی خوشبختم...آوش و نفس رو واسه هم نشون کردیم.

هومن بردارم الان سی سالشه همسرش شیلا 24 سالس.

یه دوقلو 3ساله دارن یاسمن و یاسین

خلاصه خیلی خوشبختم با اینکه 40 سالمه احساس یه 20 ساله رو دارم ......

نظرتون راجع زندگیم چی بود؟




http://hasti1351-4.blogfa.com/

این ادرس وب هستی جانه 

داستانش تموم شد

اگه کسی سوال در مورد داستانش یا زندگی داره از خودش بپرسه

چون واقعا من هیچی از زندگیش نمیتونم که بخوام جوابتونو بدم

از امشب داستان جدیدمو میذارم

تو این ادرس

rahaesf6.blogfa.com

ارام جان هم از فردا داستان جدیدشو همین جا میذاره

از همتون ممنونم که تنهامون نمیذارین

دوستتون دارم رها

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 18:53  توسط رها  | 

هستی5

همون موقع دویاره یاد امیر افتادم دوباره دلتنگش شدم اما تو فکرم این میگذشت  که اون الان دیگه با انوشیا ازدواج کرده منم اگه تا ابد من صبر کنم امیر نمیاد
خودم نفهمیدم چه جوری زن سامیار بشم
روز بعد ساعت 9 صبح سامیار بیدارم کرد وگفت بدو هستی 5ساعت دیگه راه می افتیم
پرسیدم کجا؟
گفت ماه عسل که نه اول میخوام ببرمت ایران بعد میریم انتالیا
شاخ در آوردم
پرسیدم من که لوازممو ......نذاشت ادامه بدم
گفت من کاراتو کردم بدو منم دلم واسه زادگاهم تنگ شده (2تامون ایران دنیا اومده بودیم سامیار از17 سالگی اومده بود آمریکا قبلش ایران بود
ساعت سه بعد از ظهر هواپیما بلند شد
تو هواپیما بهش گفتم آخه سامیار مامان بابام فقط میدونن دیروز عروسیمون بوده نمیدونن میریم اونجا
گفت سورپرایزشون میکنیم.
یه ساعت گذشت یه هو سامیار گفت هنوز عاشق امیری؟
کوپ کردم اون اصلا امیرو نمیشناخت
یعنی من اینجوری فکر میکردم
گفتم سامیار دیوونه شدی امیر کیه؟
گفت آقای امیر پارسا پسر دخترعموت 2سال ازم کوچیکتره
گفتم از کجا این اراجیفو میگی؟
گفت دفتر خاطراتت
گفتم تو غلط کردی تو دفتر خاطراتمو خوندی
گفت عزیزم الان دیگه شوهرتم مهم نیس من مطمئنم قضیه امیر یه بچگی بوده
گفتم تو هم از این بچگیها کردی؟
گفت خودت میدونی که نه
فهمد رفته المان
دیگه اونم میدونست  
ولی باورش شد که عاشق امیر نیستم
ولی خودم نمیدونم چرا زنش شدم با وجود اون قیافه خوبش و قد بلند و هیکل مناسبش بازم ازش حالم بهم میخورد. بعضی لحظه ها آرزوی مرگشو میکردم
رسیدیم ایران به مامانم زنگ زدم
عاطفه مامانم گفت بله گفتم سلام مامان منم هستی
گفت سلام مامان قربونت بره چطوری عروس خانوم
گفتم مرسی ما الان ایرانیم
باورش نشد
ولی گفتم شب میایم اونجا و کم کم باورش شد
وقتی رسیدیم ایران ساعت10 صبح بود
ساعت7 شب رفتیم خونه مامانم دیدم همه ی فامیلو دعوت کرده خونمون
هومن داداشم تازه وارد 11سالگی شده بود
کل فامیل از طرز نگاهشون معلوم بود خیلی خیلی از رفتار و تیپ و قیافه سامیار خوششون اومده
همه باهام خوب و گرم بودن
بخصوص تانیا زن کاوه پسرعموم
که یه پسر 3 ماه بانمک داشت اسمش پرهام بود
خودش تو 22 سال بود و کاوه تو 28
بهم گفت سامیار خیلی خوب و اقاست قدرشو میدونی؟
گفتم نکنه من لایقش نیستم؟
گفت نه عزیزم میگم قدرشو بدون همچین مردایی کمه
  گفتم تو چی از پسرعموی ما راضی هستی ؟
گفت آره الان خیلی راضیم اما اولش مثل تو بودم عاشق کس دیگه
اما امیر وقتی پاشو از ایران گذاشته بیرون فقط 2 یا 3 بار زنگ زده تازه نگفته کی عقد کرده یا کجا اصلا راجع عروسیش حرفی نرده فقط گفته حالم خوبه زنده ام همین
کنجکاو شدمو پرسیدم قبل کاوه کی رو میخواستی
تانیا گفت اسمش سجاد بود همسایمون الان باید تو 29 سال باشه از وقتی وارد
هیفده سالگی شدم میشناختمش 2سال قبل ازدواجم با کاوه
از نگاهای اول عاشقش شدم .همون تو17سالگیم کاوه که پسر دوست مامانم بود اومد خواستگاریم
رفتم بهش گفتم دوسش دارم
جواب کاوه رو نمیدادم مامانم میگفت درست تموم شد جوابشونو میدم
باهاش دوست شدم خیلی پوادار  بودن ولی قصدمن پول نبود
تا 8 ماه قبل ازدواجم تو خیابون با یه دختر 12 ساله  بیریخت دیدمش
گفت به من دیگه نمیخوامت گفتم چرا گفت ازت خسته شدم
بیشتر از 2ماه کارم گریه بود تا دیگه کم کم بیخیالش شدم و مهر کاوه به دلم نشست الان که فکر میکنم میبینم چه قدر بی منطق احساسمو 2 سال واسه چه
آدمی به باد دادم
گفتم حالا دیگه دوسش نداری
گفت از وقتی زن کاوه شدم حالم ازش بهم میخوره و عاشق کاوه ام
گفت راستی میدونی دختر عموت سپیده کجاس؟
گفتم نه اینجا که ندیدمش
گفت  1 سال پیش با شوهرش میثم رفتن فرانسه .تازه یه دخترم داره
2 هفته از پرهام بزرگتره اسمشو گذاشتن باران
پرسیدم میاد ایران
گفت 2 هفته دیگه با کیوان وکیمیا میان ایران برای همیشه
گفتم وا؟ خواهر شوهر و برادر شوهر تو اونجا چکار میکنن؟
گفت کیمیا که رفته خوشگذرونی تازه دیپلمشو گرفته ولی قصد نداره بره دانشگاه خیلی اوضاش بد شده
کیوان هم که بعد رفتنت فهمیدیم عاشقت بوده نمیتونسته ایران بمونه
باورم نمیشد
کیوان برادر کاوه و کیمیا بود 1هفته از امیر کوچکتر بود فقط
خیلی خوشگل  خوش تیپ و قد بلند و خوش هیکل بود
غزاله ادامه داد هنگامه هم با اونا رفته با اونام بر میگرده
......
هنگامه دختر عمه زهره م بود که تو 22 سالگی بود و فوق لیسانسشو گرفته بود
عمو زهیرم که بزرگترین عموم بو دستش از کار افتاده بود.الان که حدودا12 سال از مرگش میگذره وی باز خیلی دوستش داشتم
الناز که اون موقع تو29سال بود حامله بود
اومد گفت ببین این اقا سامیار چه تعریفی ازت میکنه دختر!
خندیدم گفتم بچت دختره یا پسر؟
گفت دوقلو همون که میخواستم
گفت پرستو (دختر عمو طاهر )حاملس 7 ماه تا تو رفتی خارج این پسره رو که بغلشه رو تور کرد.
گفتم اسمش چیه گفت سهیل 5 سال اختلاف دارن 25 سالشه
اما خواهرش پریا با اینکه بزرگتره تازه یه ماه پیش نامزد کرد
 
 
 
یه قسمت دیگه از داستان هستی مونده
بعد ارام جان یه داستان جدید میذاره منم تو اون وبم یه داستان دیگه رو شروع میکنم
از همتون ممنونم که تحملمون میکنین
دوستتون دارم رها
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 23:28  توسط رها  | 

هستی4

 
داشتم میمردم
 
تو مرداد همون سال برای اولین بار آنوشیا رو تو یه مهمونی دیدم
 
پوست گندمی موهاش مشکی مشکی قیافش معمولی بود از نازنین و منو الهامو سپیده یه ریزه بهتر بود
 
آنوشیا تازه وارد 19سالگی شده بود وامیر تازه وارد25سالگی یعنی باهم 6سال اختلاف داشتند
 
آنوشیا1سال ازم بزرگتر بود ولی خیلی خودشو میگرفت
 
وارد پیش دانشگاهی شدم
 
نمره هام خوب بود
اردیبهشت رسیدو............من تو فرودگاه کلی گریه کردم
 
چون قرار بود امیر  واسه همیشه بره بخدا خیلی درد بدی بود
 
بعد رفتنش هلاک شدم
 
تو همون اردیبهشت یه امتحان دادم و واسه یکی از دانشگاه های  آمریکا قبول شدم
 
پدر مادرم واسه عوض شدن روحیم و شاید اونجا ازدواج کنم توتیر ماه وقتی تازه18سالم تموم شد
 
 و وارد19 سالگی شدم به تنهایی
 
رفتم امریکا کالیفرنیا
 
دلتنگ امیر بودم همیشه
 
موفقیت های درسیم خیلی بالا بود
 
سال بعد  رفتم تو 20سال . سال1370بود
 
تو مرداد یه پسر خوشگل و خوش تیپ و با سواد و پولدار که فوق دکترا مهندسی عمران داشت
(منم عمران میخوندم
اسمش سامیار بود فامیلیش نصیرنیا
 
 استادمون بود و تو 29 سالگی بود متولد1342
 
عاشقم شد اونم بد جور 
 
هزارتا دختر خوشگل دنبالش بودن ولی تا اونجایی که میدونم تا قبل من با یکی هم دوست نبوده
 
تعجب کردم چه جور همچین پسری عاشق من شده
 
من خدایی خیلی زشت و بدهیکل بودم
 
یه هو به سرم زد باهاش ازدواج کننم
 
خیلی التماسم میکرد
 
میخواستم از غم  امیر دربیام چون میدونستم رفته دنبال زندگی خودش
 
مامان وبابام فهمیدن خوشحال شدن
 
قرار بود همین تو کالیفرنیا جشن بگیریم
 
من دوست داشتم پیش مامان اینام باشم ولی چون کل خونواده و فامیل سامیار اونجا بودن
 
  دلم برای اوون عاشق بدبخت سوخت گفتتم بذار دلش خوش باشه ولی اصلا دوسش نداشتم
 
تو24 آبان1370جشن عروسیم برگزار شد
 
تو آرایشگاه تو فکر 8سالگیم بودم اینکه اولین بار احسس عاشق شدن کردم هنوز هم برای امیر  میمردم
 
سامیار با اون پوست برنزه چشمهای درشت وآبی موی خرمایی
 
 راحت بگم بهترین قیافه میتونست داماد رویاهای هر دختری باشه
 
منم با چشمهای ریز قهوه ای روشن بینی استخوانی  و لب باریک احساس حقیری میکردم
 
تو ماشین میگفت قبل تو عاشق نشدم
 
راستم میگفت چون من یه بار یواشکی دفتر خاطراتشو خونده بودم و نوشته بود عاشق نیستم
 
ولی میدونستم ده ها دختر برای سامیار میمیرن
 
عروسیم عالی بود میون فامیلها دقیقا 5 دختر از17 تا22 ساله بهم بد نگاه میکردن از سامیاردلیل روو پرسیدم
 
گف ایناا عاشقم بودن و هستن بهت حسودی می کنن برای همین دلم لرزید
 
 اخه حالشونو میفهمیدم خودمم عاشق امیر بودم و قشنگ میفهمیدم چه حسی دارن اون موقع
 
 
 
 
.
..
.
 
دوستای گلم این داستان و من ننوشتم و یه داستان کوتاهه
 
 که هستی جان نوشته و خودشم میگه که واقعیه
از فردا شایدم امشب داستان جدیدم و میذارم
 
باز خبر میدم اگه داستان جدیدمو شروع کردم
 
ممنونم
دوستتون دارم
رها
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 0:5  توسط رها  | 

هستی3

برخلاف حرف امیر عروسیشون ابان  ماه بود


به خدا اون زمانا داشتم میمردم


داشتم خرد میشدم 

 
اما هیچ کس نبود که بفهمه هیچکس


دوم دبیرستان بودم روز هیجدهم آبان بود


روز عروسی کسی که از 8سالگی دلمو داده بودم دستش تا عصر اونقدر گریه کرده بودم که اشکم خشک شده بود


اون موقع من یه دختر16ساله بودم و امیر که اون روز روز عروسیشبود23ساله بود


 وقتی رسیدیم  بعد5دقیقه تو جمع فامیل هق هق زدم زیر گریه بخدا دست خودم نبود


همه هی میپرسیددن چرا گریه میکنی؟ مامان و بابام هاج و واج مونده بودن چه ام شده؟


یه هو داد زدم من 8ساله که عاشق امیرم .....آره عاشقشم نباید گریه کنم؟


همه سکوت کردند امیر و نازنین هم حرفامو میشنیدن


بلند تر داد زدم امیر تا پارسال بارها میگفت عاشقمه اگه عشقش واسه من دروغ بوده

نازنین خانوم از کجا معلوم عشقش واسه تو دروغ نباشه؟


 میدونی منو امیر ازوقتی وارد 13سالگی شدم با هم بودیم برای هم جون مون هم فدا میکردیم


نازنین دروغهامو باور کرد و تورشو ازسرش درآوورد اول یکی درگوش امیر خوابوند بعد سرش داد زد :

 امیر خیلی پستی خیلی.تو گفتی موبه موی زندگیتو گفتی برام...سپیده و الهامو گفتی ولی این یکی رو نه.

دیگه فکر دیدن منم نکن.


نازنین رفت و با یه ماشین غیب شد   هر کی رفت دنبالش نبود


همه بهم یه جوری نگاه میکردند یه نگاهایی تنفر آمیز بعضیاش ترحم آمیز


همه نگران بودن امیر گریه می کرد الناز خواهرش دلداریش میداد پیداش میکنم نازنینو


مامان بابام خیلی مظلوم بودن زبونشون بند اومده بود


دخترعموم حوریه که مادر امیر بود اول با طاها پدر امیر یعنی شوهرش حرف زد و اومد پیشم منو یه گوشه برد


ترسیده بودم خیلی


حوریه عصبانی بود اما خیلی با آرامش بهم گفت چرا عروسی رو خراب کردی هستی جان؟


گریه کردم


بغلم  کرد


گفت امیر عاشق نازنینه ما با همه چیزمون با اینکه  نازنین اینا وضعشون بده کلی منت کشیدیم بیاد عروسمون بشه

ولی هنوز به عقد نکشیده بهم خورد حالا واقعا تو 3سال با امیر دوست بودی و عاشقت بود؟


گفتم نه


لحنش تند شد


گفت یعنی بی خودی دروغ گفتی که عروسی تک پسرمو بریزی بهم


ببین من همسن تو بودم الناز رو داشتم باید خجالت بکشی با این سن و حرکاتت


بعد رفت


راست میگفت وقتی حوریه تازه وارد13سالگی شده بود یعنی دوم راهنمایی شوهرش دادن

و وقتی تازه وارد15سالگی شد الناز دنیا اومد.

الانم حوریه تازه تو 39سالگی بود.البته بگم بعد ازدواج شبانه درس میخوند و لیسانس گرفت

بخاطر تحصیلات بالای شوهرش که کم نیاره چون شوهرش فوق دکترا داشت


تو راه برگشت مامان بابام هیچی نگفتن فقط هومن داداشم هی میپرسید آجی چرا اونجا گریه میکردی؟

 اون زمانا تازه تو7سال بود 


نزدیک یه هفته گذشت و پدرو مادرم انگاری یه جورایی درکم میکردن بافامیل حل  کردن مشکلو


بعد گذشت2ماه از عروسی بهم خورده ی امیر/یه بار دیدم امیر داره به خونمون زنگ میزنه تنها بودم برداشتم


البته اولش روی برداشتن رو نداشتم اما بعدش دلمو زدم و برداشتم


امیر گریه میکرد گفت میدونستم خودت برمیداری..راحت شدی؟

 نازنین رفته سوئد و اونجا با یه پسر 30 ساله هنرپیشه ازدواج کرده اگه تونبودی شوهر الان من بودم نه اون پسره


گفتم اگه دوستت داشت ولت نمیکرد


گفت آخه دروغ تو تموم حرفامونو از یادش برد ببین تو عذاب منی اگه نبودی الان من خوشبخت ترین مرد جهان بودم .


قطع کرد تلفنو


خوشحال بودم صدای تنها امید زندگیمو شنیده بودم


زمستون شد .3ماه بعد اون عروسی که میشد دی ماه عروسی پسر عموم بود


اسم پسرعموم کاوه بود و اسم باباش یعنی عموم قاسم.

کاوه24سالش بود یه سال از امیر بزرگتر. عروس تانیا بود وتو 18 سال بود.


توعروسی امیر یه جوری نگام میکرد انگار دشمن خونی بودیم


عید شد.تومهمونی زن عموهاشمم پرسید :آقا امیر نمیخواد داماد شه؟


تو دلم گفتم الان همه منو نگاه می کننولی فقط حوریه گفت واسه الناز خواستگارخوبی اومده وقتی دخترم عروس  شد

بعدش هر چی خدا بخواد
 
اون لحظه آرزوم این بود که من عروسشون بشم
 
اوایل تیر عروسی الناز بود
 
تو عروسی امیر گفت هستی بیا کارت دارم
 
منم رفتم.رفتیم یه گوشه
گفت هستی برام عین خواهرم عزیزی من به عنوان خواهرم دوستت دارم
 
 و الان میخوام بهت بگم میتونیم مثل تو تا خواهر بردار باهم مهربون باشیم
 
گفتم اما من عاشقتم ازوقتی8سالم بودو تو 15ساله بودی امیر بخدا من دوستت دارم
 
امیر یه دقیقه سکوت کرد و گفت من با یه دختر آلمانی آشنا شدم اسمش آنوشیا هستش دارم باهاش نامزد میکنم
 
 قراره برای همیشه بریم آلمان
اونجا عقد میکنیم
 
قلبم ریخت باورم نمیشد زبونم بند اومد گفتم ک....کی ....می..میرین
گفت اردیبهشت سال بعد
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 1:2  توسط رها  | 

هستی2

از اون به بعد امیر تو جمع فامیل بهم سلام هم نمیکرد


ای خدا.....3 سال گذشت و وارد 15 سالگی شدم

 و 2 .3 ماه بعدش وارد اول دبیرستان


تو زمستون اون سال که سال1367 بود یه مهمونی شد

 و حوریه مادر امیر اعلام کرد که واسه امیر رفتند خواستگاری و میخوان نامزد کنن


همه میخواستن بدونن عروس کیه حوریه گفت یکی از فامیل


بعد امیر اعلام کر اون عروس سپیده هست دختر عموی خودم که توضیحاتش رو اول داستانم دادم


دنیا روی سرم خراب شد


سپیده اون موقع سوم دبیرستان بود


قرار بود سال بعد عقدشون کنن


از اون روزای غمم گذشت که یکبار سپیده زنگ زد به من


نذاشت هیچی بگم فقط گفت


سلام هستی نمیخوام هیچی بگی فقط یرو و به امیر بگو دوستش نداری

 اون نامزدی ما رو به خاطر توئه احمق بهم زده

ببین امیر عاشق منه و داره دروغ میگه که توو میخواد 

 اگه اینکارو نکنه مجبورم یه جور دیگه با هات برخورد کنم


به تهدیدش توجهی نکردم


یه امیر زنگ زدم


گفتم سلام ممنون از کاری که کردی


گفت من که کاری نکردم


گفتم قضیه نامزدی تو و سپیده


گفت آها آره من عاشقت شدم  میخوام بیا م خواستگاریت


باورم نمیشد یه هو فریاد زدم جدی میگی امیر؟


گفت آخه دختر بیریخت دختر قحطه من بیام تورو بگیرم من نه تو رو میخوام نه الهامو نه سپیده رو


سپیده رو همینجوری  1 ماه باهاش نامزد کردم سرش گرم شه

من عاشق یه دخترم که 3سال ازت بزگتره تو 18 ساله و پیش دانشگاهی تازه تیر سال اینده عروسی میکنیم


گوشی رو قطع کرد و من  داشتم میممردم


کمتر از 2 ماه بعد عید شد و خونه مادر بزرگ الناز

که خواهر امیر بود 24ساله و 2سال از امیر بزرگ تر بود متولد1342اومد و بهم گفت


عزیزم میونم خیلی برادرم رو دوست داری اما منم یه مدت پسرخالمو همین فرزان که میشناسیش .

ازش خوشم می اومد ولی چون9سال ازم بزرگتر بومیگفت فاصله سنیمون زیاده

ولی میبینی که صنم زنش ازش10 سال کوچیکتره


توهم زیاد سخت نگیر تو هنوز کوچیکی


منم چیزی نگفتم


اون روز همه قضیه ی بهم زدن سپیده و امیر رو فهمیدن


بعد 1 ماه واسه سپیده خواسگار اومد اسمش میثم بود 26 ساله بود عقد کردند و عروسی


اوایل تیر نامزدی نازنین و امیر بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 0:22  توسط رها  | 

هستی1


ممکنه خیلی ها بگن اینقدر معجزه تو زندگی یه نفر نیس اما باور کن زندگی خودمه
 
اسمم هستی زندی فر

من 14تیر1351تو تهران دنیا اومدم
خونوادم وضعشون بد نبود معمولی بود
 
اسم مادرم عاطفه متولد1332 و پدرم صادق بود1325

من ازوقتی پا تو 8 سالگی گذاشتم عاشق پسردخترعموم شدم

اسمش امیر بود فامیلیش پارسا متولد1344

 باباش یعنی شوهردخترعموم یه دکتر مغز و اعصاب فوق العاده بود

پولدار و میلیاردر اصلا خونه نداشتن که کاخ داشتن

حدودا 600 متر که نه بیشتر دوبلکسم بود

ما 7 سال تفاوت سنی داشتیم

خیلی خوشگل و خوش اندام بود برخلاف من که زشت و چاق و قدکوتاه بودم

خیلی از دخترا آرزوی داشتنشو داشتن برای مثال سپیده دختر اون عمو هاشمم

من6تا عمو داشتم6تاعمه

اسم بابابزرگ امیر که عموم میشد کاظم  بود

ویدونه خاله که یه دختر داشت که2سال ازم کوچکتره

سپیده ازمن 2سال بزرگتربود متولد1349

سپیده هم قیافش متوسط بود یه کوچولو بهتر از من

تو فامیلمون پسر زیاد بود ولی هی کس امیر نمیشد

وارد 9 سالگی شدم برادرم هومن به دنیا اومد

سه سال که گذشت تصمیم گرفتم راز دلمو به امیر بگم

باهزار و یک ترفند باهاش قرار گذاشتم

تو پارک حرفای دلمو بهش زدم

وقتی حرفام به پایان رسید هرهر خندید

جواب داد

من ازت متنفرم هستی خانوم
و به عنوان دوست دخترم عاشق یکی هستم که 2سال ازت بزرگتره داخل 14 ساله

گفتم داری دروغ میگی

گفت الان میفهمی فقط چند دقیقه صبر کن

بعد چند دقیقه یه دختر ایکپیری  چاق و کوتوله اومد و گفت

من الهامم   همونیکه امیر بهت گفت

دیگه تاب دیدنشونو نداشتم

دویدم به سمت خونمون

کسی خونمون نبود واسه همین کلی نشستم گریه کردم و به بدبختیام فکر کردم

از اون به بعد امیر تو جمع فامیل بهم سلام هم نمیکر
د

 

 

این داستان یکی از خواننده هاست

فعلا با همین شروع میکنیم

شاید از چند روز دیگه خودم یه داستان و شروع کنم بذارم

ممنون

دوستتون دارم رها


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 23:31  توسط رها  | 

راحیل14

چند روز بعد دیدم تلفن زنگ میزنه

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 0:52  توسط رها  | 

راحیل13

ولی من این طوری برداشت نکردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 23:50  توسط رها  | 

راحیل12

عشقت یا مادرت

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 17:26  توسط رها  | 

راحیل11

به بابام گفتم که دوسش دارم گفتم که اون کیه؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:44  توسط رها  | 

راحیل10

اومدم شرکت دوست بابام زندگی خرج داره میخوام کار کنم...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 19:39  توسط رها  | 

راحیل9

یه کم گریه کردم حس کردم سبک شدم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 17:56  توسط رها  | 

راحیل8

برای اولین بار ۵ تا تراول ۵۰ از جیب بابام...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 17:5  توسط رها  | 

راحیل7

به یه هفته نشد بابام گوشیمو بهم پس داد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 0:19  توسط رها  | 

راحیل6

منم چیزی به روی خودم نیاوردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 23:47  توسط رها  | 

راحیل5

گوشی بابام و گذاشتم تو کشوی مخصوص گوشی ها توی دفتر..

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 17:2  توسط رها  | 

راحیل4

من رو تختم دراز کشیده بودم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 0:14  توسط رها  | 

راحیل3

سیزده بدر همه مهمون ما بودن

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 0:12  توسط رها  | 

راحیل2

کارش تموم شد زنگ زد ازانس


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 0:4  توسط رها  | 

راحیل1

پیشش بودم<
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 23:40  توسط رها  |